ابراهيم اصلاح عربانى
636
كتاب گيلان ( فارسى )
حزين لاهيجى حزين لاهيجى دانشورى گرانقدر ، شاعرى چيرهدست و پردرد ، مورخى مورد اعتماد و بصير ، سياحى بىآرام و صاحبنظر و اديبى پرحوصله و نكتهپرداز بوده است ، بااينكه دربارهء زندگى و آثار و اخلاقش سخن فراوان گفته شده ، ولى باز مىتوان نكتههاى تازهاى را مطرح ساخت . در خانوادهء فضل و ادب ابى طالب بن عبد الله ، بزرگمردى از تبار شيخ زاهد گيلانى « روز دوشنبه بيست و هفتم شهر ربيع الآخر به سال هزار و يكصد و سه هجريه » پسرى پا به عالم هستى نهاد كه محمد على نام گرفت . چهار سال را در دامن مادر گذرانيد و از پنجمين سال ، پدر او را به آموختن قرآن و فراگيرى مقدمات سواد ترغيب و تشويق نمود ، كودك در طول دو سال ، نوشتن و خواندن را به قدر مقدور آموخت و در هررشته به ويژه ادبيات و حساب در نوجوانى به مرتبهء استادى و اجتهاد رسيد . شيخ خليل طالقانى استاد صاحبدل و جليل القدرش وى را متخلص به حزين فرمود . حزين از آغاز دانشاندوزى با بزرگان و فضلا مجالست داشت ؛ چون خانهء پدرى كانون دانشمندان صاحبان طبع موزون بود ، توانست از محضر آنها خوشهچينى نمايد . حزين از جوانى سير و سفر آغاز كرد ، به گيلان پرورشگاه اجدادش بازآمد و سالى را در لاهيجان بسر برد و هم در اينجا حساب را از عمويش فرا گرفت ، جاذبههاى لاهيجان او را سخت به خود مجذوب نمود و به مجالس و مباحث آموزندهاى كشيده شد . او در مدتى كوتاه زادگاه نياكانش را چنان شناخت كه لاهيجان و مجموع ولايات گيلان را عالمى جدا معرفى مىنمايد ولى بر اينهمه خاطرهء خوش در سفر دومش غبار غم و اندوهى بىپايان مىنشيند و آن ديار آبادان را بر اثر اغتشاش و فتنهء افغان و ورود روس و ابتلاء منطقه به طاعون و و با ويرانهاى غمانگيز مىبيند . پدر و مادرش به فاصله دو سال درگذشتند و حزين از اقامت در اصفهان بيزار گرديد و به سفر در داخل ايران پرداخت ؛ براى اين دوره از سيرو سياحت ، نواحى جنوبى ايران را برگزيد و همهجا مورد استقبال بزرگان و فضلا قرار گرفت . در اينزمان نادر شاه به شدت سرگرم مبارزه و سركوبى دشمنان و مهاجمين به ايران بود ، ولى بين او و نادر اختلافى شديد پديد آمد و همين امر هم وى را ناچار به مهاجرت اجبارى نمود و به هند رفت ، اما هيچوقت نتوانست آنجا را دوست داشته باشد و بارها و بارها از آبوهوا و خلقيات مردمش به زبان شعر ناليده است : به هند گشته زمينگير ناتوانى ما * رسيده است به شب ، روز زندگانى ما * ديده جز بو العجبى ، هيچ نبيند در هند * فلك انداخته ما را ، به ديار عجبى ولى با همهء نالهها نتوانست از خاك دامنگير هند رهايى يابد ، در آن ديار نيز آواره بود ؛ از نقطهاى به نقطهاى و عاقبت به بنارس رسيد و در پايان تاريخ و سفرنامهاش نتيجهء اينهمه آوارگى را چنين توضيح مىدهد : « كالبد عنصرى از هجوم آلام و اسقام درهمشكسته و قواى نفسانى افسرده و عاطل ، سر در جيب خمول كشيدهاند ، اكنون عاجز و ناتوان ، گوش بر نداى رحيل نشستهام . . . فطرت و جبلت را با بيگانه كشور كون و فساد آشنايى و مايه انسى نبود و چون نه در آمدن اختيارى بود ، نه در رفتن ، چندى به خونينجگرى ساختم . . . برخيز حزين ، از سر دنيا برخيز * زين كهنهزمن ، تو اى مسيحا برخيز تنها تو در اين انجمنى بيگانه * برخيز ازين ميانه تنها برخيز » در شب 11 جمادى الاولى سال 1180 هجرى قمرى بعد از 77 سال زندگى در بنارس « 2 » بدرود حيات گفت و در خانه مسكونىاش كه باغى دلگشا و از احداث شخصى بود به خاك سپرده شد . حزين آگاهانه به سوى دوست شتافت ، با آرامش خاصى خرقه تهى فرمود و در آن آخرين لحظات چه عاشقانه سرود : زباندان محبت بودهام ، ديگر نمىدانم * همين دانم كه گوش از دوست آوازى شنيد اينجا حزين از پاى رهپيما ، بسى فرسودگى ديدم * سر شوريده بر بالين آسايش ، رسيد اينجا اين آخرين زمزمهء دل كه بر سنگ گورش كنده شده توجه زائران مشتاق را جلب مىكند . وى در كودكى از اسب بيفتاد و دستش بشكست و با عشق و شوقى كه به نوشتن داشت چون از دست راست استفاده نمىتوانست كرد ، از دست چپ مدد گرفت و تا پايان زندگى هم چپنويس باقى ماند و هيچگاه اين مصيبت و اندوه جانكاه را از ياد نبرد . حزين را فرزند ذكور نبود و ازينسبب به سوز و درد مىسرود . . . حزين اگر خلفى زيب دودمانت نيست * بس است ، اين غزل تازه ، يادگار مرا * دل بسته پور دگران باش حزين ، چند * يعقوب صفت در غم فرزند توان بود درد دورى از وطن وى را رنجه داشته و چون ناسورى بر جانش ريشه دوانيده كه او را چنين به ناله وامىدارد : حزين دور از وطن ، زين صعبتر دردى نمىباشد * بلاى الفت دونان ، غم مهجورى ياران باآنكه شاعر تمام دوران زندگى را با درد و رنج گذرانده و نامراديها كشيده ، اما فراموشى غمها و بىخيال زيستن از راه تخدير وجود او را هرگز راضى نمىسازد و مى و افيون را تحقير مىكند : عشق و عقل آنكه ندارد مى و افيونش ده * هردو پا لنگ چو باشد دو عصا مىبايد
--> ( 2 ) . لغتنامه ، على اكبر دهخدا ، دانشگاه تهران 1330 ، ذيل حزين ، صفحهء 517 . طرائق الحقايق ، محمد معصوم شيرازى ، به كوشش محمد جعفر محجوب ، انتشارات سنائى ، تهران 1345 ، جلد سوم ، صفحهء 530 .